

Nokia N86 8MP
Author: sirous

امروز صبح چند وبلاگ از بلاگرهاي ايراني رو که مي خواندم همه از تلفن موبايل هايشان نوشته بودند کلي براي جماعت خواننده وبلاگ شان از امکانات گوشي هايشان نوشته اند و به اين ملت زجر کشيده ، فخر فروخته بودن راستيتش انسان ها همه تحت تاثير يکديگر به احساسات و عواطف خود عمل مي کنند از آنجا که من هم نخواستم از جماعت فخر فروش عقب بمانم چند خطي در مورد گوشي جديدم نوشتم شايد دل بعضي از شما براي گوشي من هم غش و ضعف برود ! بعد از کلي کنکاش در دنيايي بزرگ تلفن همراه به اين نتيجه رسيدم که يک عدد گوشي ايفون اپل بگيرم البته از نوع تري جي اي اس ش با کلي ذوق شوق براي خريد گوشي مورد نظر روانه ي بازار بزرگ موبايل شديم ولي چشمتان روز بد نبيند که با قيمت دهن پر کن يک ميليون خورده اي روبرو شديم که کلي دهنمان را سرويس کرد ولي باز هم هوس اپل و ايفون کنج دلمان را مي زد تا اينکه اخوي جفت مان کلي در گوش مان خواند و رگ خواب ما را زد که چه اهميتي دارد که يک ميليون بدهم اپل و اين حرفا و خلاصه بعد از کلي عشق و دل باختن به اين گوشي و آن گوشي مهر اين نوکيا ان هشتادو شش بر گوشه ي دلمان نشست و بعد از پرداخت مبلغ چهار صد و شصت هزار تومان اسکناس سبز رنگ به نيت پيروزي جنبش سبز نوکيا را به عقد صيغه ي دائمي خودمان در آورديم “خاطر نشان مي کنم احتمالا الان که اين پست نوشته مي شود سي چهل هزارتوماني ازقيمت گوشيمان پايين آمده باشد “خلاصه با اينکه کمي اضافه وزن دارد اين يار موافق اما چشم دلش چنان تيز بين و ريز بين است که گويند چشم ش هشت مگا پيکسلي است درياي دلش چنان وسعت دارد که گويند رم داخلي ش هشت گيگا بايت ست لاجرن ما براي فضوني دريايي دل اين يار موافق حافظه ي رم خارجي آن که همان ميني اس دي خورش باشد را به يک عدد رم چهار گيگابايتي مجهز نموديم که قطره ي باشيم در اين دنيايي دوازده گيگاباتي اش خلاصه اينکه ورد پد و پي دي اف و ورد را ساپورد مي کند واينترنت خورش توپ و تانک است و رنگش همچون دل ما سفيد است هر چند حمايت ش را از سبز پوشان مردمي اعلام نموده خلاصه اينکه کلي زنگ انتخاب نموديم تا عاقبت زنگ موبايلمان مجهز شد به اين زنگ براي تلفن هاي دريافتي و اين زنگ نيز براي اس ام اس هاي دريافتي زنگ ها را اينجا گذاشتم شايد دلتان خواست هم رنگ و زنگ ما شويد
read comments (6)Life
Author: sirous

روبروی در اتاق عمل ، البته دوتا اتاق عمل یکی مردونه و یکی اونطرف تر زنانه ، البته زنانه منظورم زایشگاه بود، چند تا مرد نگران چشم به در دوخته بودن و منتظر خبر! یکیشون هی می آومد و میرفت میشناختمش برادر دوستم بودم تیم فوتبال ما اونا رو برده بود البته یکی از گل ها رو من زدم بگذریم ، جالبش اینجا بود ، زنایی که اونجا بودن حرفاشون بد جوری روم اثر میزاشت طفلک دختری که تازه مامان شده بود بین اون همه زنی که اونجا بود و بعد اینکه اون خانم پرستار خبر تولد بچه رو بهشون می داد. یک دیالوگ ذهنمو مشغول خودش میکرد ، خانم پرستار : مبارکه بچه دنیا اومد صحیح و سالم زنای که همراه بودن : اولین سوالشون این بود بچه پسره؟ یا دختر ؟ بعدش تبریک می گفتن به پدر و ادامه ماجراء ، جالبش اینکه چند ماه قبل اینکه بچه دنیا بیاد با یه سونوگرافی ساده جنسیت بچه مشخص میشه ! حالا جالبترش اینه که هیچ کدوم از اون خانم های که بیرون بودن اولین سوالاشون این نبود که مادر سالم ه یا نه ! و اینکه انتظار داشتند این شب آخری که بچه دنیا میاد جنسیت بچه تغییر کنه ! برای من که از دور تماشا می کردم زجر آور بود چه برسه به اون مادری که بعد اون همه زجر چشم به راه اون سوال بود که حال مادر چطوره و یا سالمه قبل از اینکه، این سوال رو بپرسن که بچه سالمه. خلاصه اینکه یه مادر کلی زجر میکشه همراه پدر بچه ش تا یه بچه رو که میوه ی زندگی و ثمره ی عشق شونه بزرگ کنه چه شب نخوابی و چه آرزوها که برای بچه شون ندارند و چه رویاها براش نمی بافند بعد اینهمه ماجرا یه از خدا بی خبری اونم با لباسی که وظیفه ش حفظ امنیت اون بچه ست با ماشینی که با پول مالیات پدر و مادر اون بچه خریده شده ثمره ی زندگی شونو زیر چرخای اون ماشین له می کنه ، چرا ی له کردنش اینکه طرف ، طلب کمی آزادی تنها کمی آزادی به اندازه ی که رائی ش محسوب بشه رو داشته ،به نقل ازاین دوشیزه شین : برای حکومت ما جان چندین هموطنی که دیروز و روزهای گذشته کشته شدند با جان من و تو چه فرقی داشت؟ هیچی ! اگه تا به حال صحنه ی مرگ این جوان رو که بوسیله ی ماشین پلیس کشورمون کشته میشه رو ندیدید بر روی این لینک کلیک کنید و فیلم رو دریافت کنید ، خسرو گلسرخی: پشت پنجره ام را کوبید . گفتم که هستی ؟ گفت: آفتاب ، بی اعتنا طناب را آماده کردم ، پشت پنجره ام را کوبید ،گفتم که هستی ؟ گفت: ماه ، بی اعتنا طناب را آماده کردم ، پشت پنجره ام را کوبید، گفتم که هستی ؟ گفت : یک پرنده آزادی ، من پنجره را با اشتیاق باز کردم
The Blogfather and the Spy
Author: sirous
The “secret witness” in Tehran’s show trials may be the man who started Iran’s blogging revolution. A central figure in what is supposed to be a vast international conspiracy to overthrow the Iranian regime has been officially invisible until now. The information he provided has been key to the confabulations presented in the Stalinesque show-trials in Tehran. An American scholar, a British embassy employee, a prominent economist, and leading members of former Iranian governments have been given long jail sentences. A young French researcher now languishes under house arrest in her country’s Tehran embassy, and Newsweek correspondent Maziar Bahari passed four grueling months, mostly in solitary confinement, before finally he was released. All because of their alleged roles in the surreal narrative presented by the regime. Yet the key witness is described by the lead prosecutor only as “this arrested spy, whose name we do not mention out of security considerations.”Credibility problems are the more likely reason. In truth, we know who this guy is, and he’s not the kind of character that even the hallucinatory conspiracy theorists of Tehran should want to build a case around. The regime’s description of the so-called spy’s travels, contacts, and opinions make it unmistakably clear that he’s the mercurial, maddening Hossein Derakhshan, a.k.a. Hoder, a.k.a. The Blogfather. He is the man who started the Persian-language explosion on the Web in the earlier part of this decade that led directly to the blogging, texting, Facebook, Twitter, and YouTube phenomenon that helped bring huge protests into Iran’s streets last June and get the protesters’ message to the outside world. Yet without Derakhshan or at least without what he’s alleged to have said and what he previously posted on the Web the Iranian regime, even by its own lights, would not have much of a story to tell ….. Newsweek Web Exclusive
دوست دختر فلانی
Author: sirous
ديروز دوست دختر فلاني آمده بوده بيمارستان جونم مرگ شده بچه بود و تيکه ي مقبولي حسابي آب از لب و لوچه ي سوپر وايزر بخش سرازير شده بود دروغ چرا نمي دادنم چرا کمي خيلي زياد غيرتي شدم ، مردک جلوي چشم ما مخ دختره رو حسابي زده بود حتي چيزي نمانده بود کارشان به جاهاي باريک بکشد خلاصه نتواستم خودم را کنترل کنم وحسابي ضد حال زدم به طرف و يک جورايي بد جور حاليش کردم که اگر يک بار ديگر از اين کارها جلوي من بکند دهانش را سرويس مي کنم طفلک جلوي دختر بد جوري ضايع شده ، حق ش بود مردک زن و بچه دار حالا آمده مخ دختر طفل معصوم مردم را ميزند ، توي اين ماجرا ها دلم هواي باغ قديمي که پشت به پشت داده به ده،عمومهراب اينا را کرد ، يادش بخير کلي سبز سبز بود با آن همه درخت آلبالو و گيلاس که يک خانه ي روستاي شهري ساز با دو سه اتاق داشت، ياد مهري خانم بخير که هميشه وقت سرد سرما براي دوتا بچه ش بافتني مي بافت و ده سال بعد هم باز بافتني مي بافت اما اين بار براي پنج تا بچه ش ، معلوم نبود اين همه بچه براي چه ش بود ؟ خود مهري خانم مي گفت بچه دوست دارم ، چه کار کنم؟ خوب چکار کند . راستي هم چکار کند ، راستش بدم نمي آمد چندتا از انها مال من باشد در عوض هميشه لباسهايشان تميز بود هيچ وقت مفشان روي لبشان نبود . بعد ظهر ها کمي پياده روي مي کردم ولي بعد از آن ماجراها که کلي دلم شکست حتي حال وحوصله ي دختر ها و زنها را ندارم يعني کلا ميلي به جنس مخالف ندارم نمي دانم بي حس شده ام ، خلاصه اينکه چقدر خوب است ادم کسي و کساني را داشته باشد که دردلي کند با آنها حالا چه اين درد کوچک باشد چه بزرگ کلي ادم را سبک مي کند خلاصه اينکه از غمبرک زدن کلي خسته شده ام همين
یه حس تازه
Author: sirous
دخترک داشت آب ميخورد دلم غش رفت براش . وقتي ليوان رو داد دستم کشيدمش طرف خودم با صداي آروم بهش گفتم: ميدوني چي شد ؟ تو که آب خوردي، آب از تو ليوان رفت تو دهنت، بعدش رفت تو گلوت، بعدش رفت تو دلت و تو شکمت، بعدش رفتي دستشويي همه شو جيش کردي به اين روزگار، رفت پي کارش!به همين سادگي طفلک مونده بود چي بگه ! يه مکثي کرد و گفت اين همه چيزو از کجا ياد گرفتي قشنگ ؟ نکنه از مهد ي که ميري ؟ خنده ام گرفته بود ولي آروم لبخندي زدم و جواب دادم که : نخير مهسا بهم ياد داده باباش يه کتاب براش خريده تو اون نوشته بوده . خنديد و گفت : بلا حالا نکنه باباي مهسا دکتره اخه بابايي که از همين حالا اين چيزا رو به مهسا ياد داده احتمالا دکتره نه ؟ شونه هامو بالا دادم و گفتم باباشو نمي دونم ، اما ميدونم خودش چيکارس. خنده اش گرفت موهامو با دستش تکوني داده و گفت : خب باشه حالا خود مهسا چيکارس ؟ آروم جواب شو دادم که : هيچي، يه بچه ي بيکاره مثل من که هر روز مياد مهد !
نفس می کشم
Author: sirous
هنوز هم نفس مي کشم هر چند گاهي با دود سيگار، هر صبح با صداي زنگ موبايلم از خواب بيدار ميشم و شبها با دود سيگار به خواب ميرم ، کلي زندگيم تغيير کرده ، شماره ام رو تغيير داده ام و شماره ي قديمي ام رو خاموش کرده ام ، شايد تنها با برادرم يعني جفت دوقلويم حرف ميزنم صبح ها سرکار مي روم و ظهرها تنها غذا ميخورم ، سخت پول جمع مي کنم ،شايد کار بزرگ تري انجام دهم ، راستش چند دختر هم سراغم آمده اند يعني خودشان پيشنادهاي نامشروع داده اند البته از نوع دوستي اش ، ولي کلا ميلي به جنس مخالفتر ندارم ، البته ديروز به يک دوست وبلاگ ي که البته دختر ست شماره ام را داده ام ، گند بزند اين من را ، خلاصه اينکه دروغ چرا هر کاري مي کنم زندگي روال عادي به خود بگيرد ، مگر مي شود . محل کار که هستم يکي دختري هست نميدانم چرا حوصله ي ريختش راندارم ! شايد چون خيلي زشت است ! طفلک دختر بيچاره يک روز خواستم کاري کنم اخراج ش کنند که ديگر نبينمش، خلاصه اينکه حسابي چپ شده ام با اين طفلک بيچاره ، راستش از فلاني که خوشم نمي آيد صاف و پوست کنده توي صورتش نگاه مي کنم و ميگويم حوصله ريختت را ندارم ، چه حالي به آدم مي دهد بدجنس باشي ، داستاني جالبي نوشته ام ولي از روي کم حواسي و بي حواسي فلشم را گم کرده ام ، کلي وب گردي مي کنم راستش ديدم اين هدي ور پريده لينک وبلاگم را حذف کرده نمي دانم چرا ولي يک لحظه هوس کردم کاش مي شد وبلاگ ش را منفجر کنم حالا از نوع هکي اش ، اين دوشيزه خانم از نوع شيني اش خبر داده که دارد مي رود خارج از کشور خودش گفته ، خوش به حالش از اين خراب شده در مي رود مثل همين وحيد آنلاين که راحت شد و رفت البته کاش کشوري بهتر از ترکيه انتخاب کنند راستش کانادا و فرانسه را ترجيح ميدهم اين عموهوشنگ هم داستاني نوشته با حال ، کلي آدم راتحت تاثير قرار ميدهد ، همان داستان پولدار و بي پول . کلي کتاب خوانده ام ، ماجراهاي سعيد امامي و معشوقه اش سحر از داستان سوناي زعفرانيه گرفته تا داستان زنان بدون مردان شهرنوش پارسي پور، خلاصه چه حس بدي راستش احساس مي کنم زندگي گند شده همين
قصه ی ما
Author: sirous
يه روزي روزگاري يک دختر خوشگلي بود که عاشق يه پسر نه خوب نه بد شد ! اينا گلي عاشق هم بودن و ميخواستن يه زندگي آروم کنار هم درست کنن ! اما خانواده ي اين دوتا کلي با ازدواج اينا مخالفت کردن پسر قصه ي ما خودشو به هر دري زد که بتونه خانواده شو راضي کنه، که اينا بهم برسن اما نشد که نشد ! دختر قصه ي ما هميشه چشم به راه پسر قصه منتظر بود اما پسر هيچ وقت نتونست به دختر قصه برسه و دختر رو از چشم انتظاري در بياره ! اين دوتا کلي نقشه هاي قشنگ براي هم کشيده بودن ! نمي دونم تا حالا به عشق با يه نگاه اعتقاد داريد يا نه ؟ ولي قصه ي ما با يه نگاه پاک شروع شد ، روزاي خوبي که بدون گناه سپري مي شد و هر روز که مي گذشت دوست داشتن ما بيشتر و بيشتر مي شد تا اونجا که دوري براي هر کدوم از ما مشکل و مشکل تر شد اما اين دست تقدير و خانواده هامون باعث جدايي ما شدن جدايي که باعث شده زندگي هر کدوم از ما رو به بدترين روزاي خودش ببره ! اما حالا پسر قصه ي ما ديگه هيچ وقت نميخواد اسم دخترشو بهار بذاره ديگه هيچ وقت نميخواد با بهار بره پارک لاله و بگه خيلي وقت پيش ا اينجا چه قرارايي گذاشته ديگه هيچ وقت نميخواد ، آلبالو بخوره ديگه هيچ وقت نميخواد کباب کوبيده بخوره وهيچ وقت دلش نميخواد پيرهن چهار خونه ريز تنش کنه ديگه هيچ وقت دلش نميخواد بره پارميدا و يلدا ديگه هيچ وقت دوست نداره کسي تلفني ببوستش ديگه هيچ وقت دوست نداره کروات آبي راه راه سفيد ببنده ديگه هيچ وقت دلش نميخواد کسي رو پرپرک و زندگي صدا کنه ديگه هيچ وقت دلش نميخواد از خيابوناي که باهم قدم زدن قدم بزنه ديگه هيچ وقت دلش نميخواد حتي نفس بکشه ديگه حتي نميخواد بند کفش پرپرک و ببنده ، شايد قصه ي ما قصه ي تمام عاشقايي باشه که هيچ وقت بهم نرسيدن ولي اين بهتر و آخرين عشقي بود که تو زنديگم داشتم ، هميشه فکر مي کردم بجز مادرم که وقتي بچه بودم ته مونده ي غذا مو ميخورده هيچ کس ديگه اي ته مونده ي غذامو نميخوره اما تو هميشه با قاشق من غذا ميخوردي وتو شادي ام شاد و تو ناراحتي ام ناراحت بودي به فکر کارم بودي کلي برام دعا کردي ولي انگار خدا صداي ما رو نشنيد و نمي خواست که بشنوه، چه شب ا که باهم گريه نکرديم و نخنديدم يادش بخير اون روز باروني کلي زير بارون قدم زديم تا يدون قاب خوشگل برا زينب پيدا کرديم ، يادش بخير مثل موش آب کشيده شده بوديم ياد گل اي رز آبي که براي هر کدممون بود بخير ،ياد برق چشات که ديگه هيچ وقت نمي بينمشون ، امروز که ديگه بايد از تو از همه ي اون روياها و آرزوها که با هم داشتم از بهار از همه و همه دل بکنم امروز که ديگه هيچ وقت با صداي تلفنت از خواب بيدار نميشم امروز که ديگه با هم کوبيده نمي خوريم امروز که ديگه هيچ وقت صدا تو نميشنوم امروز که ديگه با تو نيستم ، ميخوام دنيا نباشه ميخوام حتي خودم نباشم نمي دونم چطور بي من زنده مي موني ولي اينو ميدونم هيچ کدوم مون نمي تونه بي اون يکي زنده باشه تنها از خدا ميخوام که هر دوتامون آروم آروم ديگه براي هيچ وقت نفس نکشيم ، بيست و دوم مهر ماه يک هزار وسيصد وهشتاد وهشت
Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.
پی نوشت : این وبلاگ هیچ وقت به روز نخواهد شد
پی نوشت: بعد از چند ماه نظرم تغییر کرد
گذشته ی شیرین
Author: sirous
اين چند روزه به طور خفني دچار احساس نوستالژي شدم ، نفسم مي گيره، در هوايي که نفس هاي تو نيست !گاهگاهي که دلم مي گيره گمان مي کنم که در اوج احساسم ، آنقدر حرفها هست براي گفتن که نميدانم از کجايش بگويم ، شايد اگر او که دوستش داشتم بود هرگز حجم ناگفته هايم چنين سنگين نمي ماند ، هميشه فکر مي کردم اين خود آدمان که قسمت و آينده ي خودشون رو رقم ميزنن ! هميشه فکر مي کردم هر چيز و هر کسي رو که بخوام بدست ميارم ! هميشه فکر مي کردم مي تونم قسمت خودمو رقم بزنم ! هميشه فکر مي کردم !ولي بجز فکر کردن هميشه عمل هم مي کردم ! اما اين روزها هرچي تلاش کردم قسمت خودم رو رقم بزنم نشد که نشد ، گاهي وقتا اين قسمت و سرنوشت و تقديرلعنتي و يه عده آدم که فکر مي کنن همه کاره ي من هستن همه تلاش و عشق يک نفر مثل منو به دست باد ميدن ، دوتا تصميم بزرگ گرفتم که ديگه هيچ وقت کسي رو دوست نداشته باشم و اينکه کسايي رو که نذاشتن به هدفم برسم تا آخر عمرم نبخشم وهيچ وقت تو صورتشون نگاه نکنم ، خيلي دلم ميخواست به جاي اين عکس بودم ، منظورم اينکه ، اين بچه باشم ، خواهرزاده مه و چند روز پيش يک ساله شد ، خوش به حالش از اين دنيا تنها لبخند زدن و غذا خوردن و راحت خوابيدن رو حاليش ميشه ، احمد شاملو : افسوس اي فسرده چراغ! ازتو ، ما را اميد و گرمي و شوري بود ، وين کلبه ي گرفته ي مظلم را ،از پرتو وجود تو نوري بود. دردا ! نماند از آن همه ، جز يادي منسوج و لغو و باطل و نامفهوم ، چون سايه کز هيا کل ناپيدا ، گردد به عمق آينه يي معلوم ، يک باره رفت آن همه سرمستي يک باره مرد آن همه شادابي ، مي سوزم اي کجايي کز بوسه ، بر کام تشنه ام بزني آبي ، در انتظار باز پسين روزم ، وزقول رفته روي نمي پيچم . از حال غير رنج نبردم سود ، زآينده نيز ، آه که من هيچ ام بگذر اي اميد عبث ، يک بار ، برآستان مرگ نياز آرم ، باشد که آن گذشته ي شيرين را ، بار دگر به سوي تو باز آرم
برای خانم ، مرضیه
Author: sirous
عزيزترينم. مادر جان (خانم برومند) می دانم که صبح و شب در سرما و گرما رنج ساختن کارها ی هنری را به جان خود هموار مي کنی. می دانم با چه احساس عاشقانه ای به اين کارها چشم می دوزی و آرزوی اين را در سر مي پروراني که ای کاش من جای او بودم و یا بهتر از این کار کرده بودم مي دانم که شبيه ،آقا معلم خوب قصه ات شهر موشها هستی به قول عرفان نمی دانم خبر داری ؟ کپل خپل بی گردو بادام مانده و سرمایی طفلک به جای کش رفتن گردوهای کپل دارد سرما نوش جان می کند و خوش خواب بی خواب و عینکی بی عینک شده ،برای نارنجی و نازک نارنجی ها کاری کنید شاید با هنرت صدای ما را به گوش، گوش درازهای در بند برسانی نمی دانم انگار همه از شما میخواهند با آنها که دم باریک و کپل وگوش دراز شهر موشها را درچنگ آن گربه های ایرانی که شما قرار است بسازید گرفتار کرده اند همکاری نکنید نمی دانم ازشرم قرمز شده ام یا ازاین همه انتظار بی جا که از شما دارم مادر جان ، صد لعنت بر جوانانی چون من که ، اوقات عزيز شما را زهرمار کرده باشد ! باور کنید سینه ام هر شب دود چراغ استشمام می کند نه چيز ديگر من في الواقع دهنم شاید بوی شیر بدهد اما خواستم بدانید آنها که شما میخواهید از گربه هایشان بگویید ، موش های شهر قصه ات را زنداني و بي پناه در شهر حبس کرده اند ،موش هایتان جز من و شما که کسی را ندارند ، مادر جان (خانم برومند) عزيزترينم ای سازنده ی شهر خاطراتمان خواستم بدانید گربه های، مظلوم نمای شهر،که قرار است شما زندگیشان را بسازید با بچه موشه های بی پناه چه کرده اند ، همه مان به هنرت قبطه می خوریم اما مادر جان خودت نگاه کن و ببین این گربه ها چه بر سر بچه موش های بیچاره آورده اند مادر جان بعضي فکر می کنند فقط خودشان استادند و نمی دانند که شما حق دارید کاری را بپذيرد يا رد کنید ، اصلا مي دانيد چرا اينطوري شد؟ باورت مي شود؟ با موشهای قصه ات چنین کرده اند ؟ حالا همه بچه موشها از شما انتظار دارند به نجات مدرسه بیایی مادر جان همه میخواهند بهشان نشان دهی معلم واقعی شما هستی مادر جان همه این حرف ها را زدم تا بگویم خوش خیالی نیست کسی که می رود پای صندوق های رای و رایش را در صندوق می ریزد و فاتحانه و مغرور به خود می بالد که انتخاب کرده است چه قدر ساده است که عقاید پدر ، مادر ، معلم جامعه اش را بی هیچ حرف و حدیث و بی هیچ سوالی پذیرفته است ، همه این حرف ها را زدم تا بگویم : بچه موشها، نترسید . درست است که شما در زندان نشسته اید و این روزها را به جای این که کنار همسر و فرزندانتان باشید در کنار هم سلولی هایتان به سر می برید ، اما این مژده را به همه هم بند هایتان و اصلا همه زندانی هامی دهم که شما تنها نیستید
پی نوشت: بر این باور نیستم که دیگران باید از باور من پیروی کنند تنها دلیل نوشتن این پست خواندن این مطلب و در خواست این دوست بود
Common Mistakes at CAE
Author: sirous
مدرك عالي انگليسي يك امتحان پيشرفته ي زبان انگليسي است كه دانشگاه كمبريج انگلستان آن را برگزار مي كند و شامل پنج بخش خواندن، نوشتن، كاربرد انگليسي، گوش دادن، و صحبت كردن است. هر بخش اين امتحان شامل بیست درصد كل نمرات است كه فقط در صورت كسب هشتادوپنج درصد به بالا نمره ی الف يا هفتادوپنج درصد تا هفتادو نه درصد نمره ی ب و شصت تا هفتادو چهاردرصد نمرهي سی موفق به اخذ مدرك مزبور خواهيد شد. اما اين مدرك به چه دردي ميخورد؟ اين مدرك درصورتي به دردتان ميخورد كه بخواهيد در كشورهاي انگليسي زبان به تحصيل يا كار مشغول شويد، زيرا اين مدرك در سراسر جهان از اعتبار ويژهاي برخوردار است و يك بار كه به كسي اعطا شود، تا پايان عمر معتبر شناخته ميشود.اما اين كتاب تمركز خود را روي اشتباهات واقعي دانشجويان در حين آزمون هاي گذشته ي CAE است و اين كه چطور ميتوانند از آن ها اجتناب كنند. اين كتاب ارزشمند بر مبناي تجزيه و تحليل هزاران برگه ي امتحاني تدوين شده است كه با توضيحات شفاف و تمرينهاي مناسب به دانشجويان كمك ميكند كه زبان انگليسي را با دقت به كار ببرند و حداكثر نمرات را از اين آزمون كسب نمايند.برای دریافت این کتاب با ارزش کافیه روی این لینک کلیک کنید و نسخه ی پی دی اف این کتاب رو با حجم 5.3 مگابایت دریافت کنید
Password : www.sirous.org

